این روزهـا کسـی، به خـودش زحمـت نمیدهـد یک نفـر را کشـف کنـد !
 
زیبـایی هـایش را بیـرون بکشـد ...
 
تلخـی هـایش را صبـر کنـد ...
 
...آدمهـای ِ امـروز، دوستـی هـای ِ کنسـروی می خواهنـد !
 
یک کنسـرو که درش را بـاز کننـد ...
 
... بعـد ...
 
یکنفـر، شیرین و مهـربـان، از تویش بپـرد بیـرون !
 
و هی لبخنـد بزنـد و بگویـد :
 
" حـق بـا تـوسـت




/ 58 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مردابری

صدسلام برشما مهربون . من که سیستم کامپیوترم مشکل داشت .سر نزدم . یا اصلاً حالا میگیم من آدم بدی هستم . تو که مهربون وبا صفا هستی جرا سر نمیزنی.؟ هیچ نمیگی شاید مرد شب و مرد ابری آپ کرده باشن و منتظر باش

سید جمال طباطبایی ازاد

با سلام امروز در هر سه وبلاگم اشعاری را از دفتر شعر زمانه اورده ام با افتخار دعوتید تا درودی بدرود

میلاد

دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود سالروز ولادت مولای متقیان حضرت علی ( ع ) و همچنین روز پدر را به تمامی پدران ایران زمین تبریک میگم پدر راه تمام زندگیست، پدردلخوشی همیشگیست، پدر تکیه گاه همیشگیست.

كاتب

سلام . خبر از روز گذشت . تو چه مي پنداري؟! تو جواني و سراسر شروشور ؛ و من از راه بيافتاده ؛ خموش ! تو به لطف سحري ناب و نمازي در ناز ؛ بي نياز از تب و نان ، بي تب و تاب ؛ من چه بي مايه و از اسب فرو افتاده !!! كاش مي دانستي ، وقتي از راه بماني ؛ تنها ؛ قاصدك هم خبري از خردك شرري ،در نمي آرد باز . تو به من سنگ نزن ! بال و پر ريخته ام در لك و بي توشه و ريز ؛ مي سرايم شعري ، به سكوت ! و براي خود از زير لبم مي خوانم : تو كه غربت به رگت ريخته خون ؛ بتراش از غم يار ؛ استخواني كه نمايد دلِ يار . بدرود .

مرد تنهای شب

دوش ديدم كه يكي حل معماميكرد.
گره ازكارهمه خسته دلان وا ميكرد.
هركسي رازدل خويش به تنهايي گفت.
گوش ميدادو يكايك همه انشاء ميكرد.چون كه نوبت به من زاردل افسرده رسيد وقت،اتمام شدو كاغذخود تاميكرد. ستيز من تنها باتاريكي است من براي نبرد باتاريكي شمشير نميكشم چراغ مي افروزم سلام گلم خوبی دوست داشتی حتما بیا منتظرتم با مطلب پیشاهنگان هلال احمر به روز شدم منتظر حضورتم

كاتب

درود . كجاييد ؟ همزاد برگ هاي گريزان ! كجا ؟؟!!

رها

سلام عزیزم وبلاگم دو ساله شد و شرکتت در این جشن خیلی خوشحالم می کنه[گل]

رویای خیس

سلام دوست من جهان ، کار دستی نیمه ی کاره ی کودکی ست ..// که همیشه یک قیچی را به چسب ترجیح داده است ..// تا طرحی نو و حسرتی دیگر را بوجود آورد ..// دوست دارد که یک شبه شصت سال را سپری کنم..// و بعد بیاید و با عصایی در دست کنار خیابانی شلوغ منتظر شود ..// تا یکی بیاید که نشناسدش ، ولی دستش را بگیرد ..// که از ازدحام ِ خیابان عبورش دهی ..// بدرود [بدرود]

بهرام

سلام ملیحه ی عزیزم.خیلی دلم واسه همتون تنگ شده.برگشتم این نبودنام تمام شد اگه خدا بخواد.به روزم ومنتظر نگاه گرمت[گل]