نویسنده :
باران - ساعت ۳:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت . راستی مگر هرگز کسی احساس
نمی کند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است . اگر
روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلما" بهار نخستین فصل،فروردین
نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است .
هرگز خدا جهان و طبیعت را با پاییز و زمستان یا تابستان آغاز نکرده
است .مسلما" اولین روز بهار ،سبزه ها روئیدن آغاز کرده اند و رودها
رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن ،یعنی نوروز
نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها ،درهای بسته ،فضاهای
خفه ،لای دیوارهای بلند و نزدیک شهر ها و خانه ها ،به دامن آزاد و بی
کرانه ی طبیعت می کشاند .
گرم از بهار ،روشن از آفتاب ،لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن ،زیبا از
هنرمندی و باران ،آرسته با شکوفه ها ،جوانه ،سبزه و معطر از باران
،بوی باران ، بوی پونه ،بوی خاک ،شاخه های شکسته ،برات خورده
پاک ....
دکتر علی شریعتی
دوستان عزیز و مهربانم ممنون از همتون که تویی این چند وقت من رو
همراهی کردید و با نظرهای خوبتون خوشحالم کردید . از خدای بزرگ
برایتان سالی پراز خوبی و شادی و برکت آرزومندم .
دوستتون دارم .ملیحه
نویسنده :
باران - ساعت ۱:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
نویسنده :
باران - ساعت ٥:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
زیر خاکستر ذهنم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشق سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از این که چرا
مانده ام زنده هنوز ؟
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز ؟
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم ،هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گفته بودن که
از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده من رفتی ،لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما همچنان روز نخست، تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
در من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
حمید مصدق
نویسنده :
باران - ساعت ٦:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩
احساس می کنم دارم به یک پایان می رسم . به پایان دل شوره هام ،
غم های توی دلم ،حرف هایی نا گفتنیم شاید به پایان وبلاگم و شاید
هم به پایان .....
احساس خستگی می کنم احساس پوچی و بیهودگی .
خدایا کمکم کن دستم رو بگیر .
نویسنده :
باران - ساعت ۱٠:٠٦ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی
حرف هایی است که برای نگفتن دارد . و کتاب ها یی نیز هست برای
ننوشتن .و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بکنم
و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس بدهم و خود به کلبه ای
بی در و پنجره بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت .
دکتر علی شریعتی